سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : افتخار زاده )
297
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( تاريخ سياسى صدر اسلام ) ( فارسى )
ابراهيم خليل اللَّه رساند و فرمود : من و اهل بيتم سرشتى پاك از زير عرش تا آدم داريم ، همه با نكاح زادهايم و نه به زنا ، ازدواج جاهلى در خاندان ما راه نيافته است ، از من بپرسيد ، به خدا سوگند مردى نپرسد از من از پدر و مادر و نسبش مگر كه او را به آن آگاه سازم . مردى برخاست و گفت : پدرم كيست ؟ فرمود : پدرت فلانى است كه تو را به او نسبت دهند . آن مرد خداى را سپاس گفت و بر حضرتش درود فرستاد و گفت : اگر مرا به غير پدرم نسبت مىدادى راضى بودم و اسلام مىآوردم . آنگاه مرد ديگرى برخاست و گفت : پدرم كيست ؟ فرمود : پدرت فلانى است نه آنكه تو را به او نسبت مىدهند ، آن مرد از اسلام برگشت . سپس مرد ديگرى برخاست و گفت : آيا من از بهشتيانم يا از دوزخيان ؟ فرمود : از بهشتيان ! سپس مرد ديگرى برخاست و گفت : آيا من از بهشتيانم يا از دوزخيان ؟ فرمود : از دوزخيان ! رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم در حالى كه خشمگين بود فرمود : آن كه برتر اهل بيتم ، برادرم ، وزيرم ، وارثم ، وصيّم و جانشينم در ميان امتم و ولىّ هر مؤمنى پس از من را سرزنش كرده چه چيز او را باز مىدارد كه برخيزد و از من بپرسد كه پدرش كيست و در كجا خواهد بود ، در بهشت يا در دوزخ ؟ ! عمر بن خطاب برخاست و گفت : از خشم خدا و رسولش به خدا پناه مىبرم ، اى رسول خدا از ما درگذر كه خداى از تو درگذرد ، از ما دست بردار كه خداى از تو دست بردارد ، رسوايى ما را بپوشان تا خداى تو را بپوشد ، ما را ببخش ، درود خداى بر تو باد . رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم را رحمت آمد و از او دست برداشت على عليه السّلام گفت : هنگامى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم عمر را فرستاد تا زكات مال عباس را بگيرد ، برگشت و گفت : عباس از پرداخت زكات مالش خوددارى مىكند . پيامبر خشمگين شد و فرمود : سپاس خداى را كه ما اهل بيت را از شر آنچه ما را مىآلايد ،